خرید بک لینک

درباره سایت

c21

امکانات وب

من همونم که یه روز

میخواستم دریا بشم

میخواستم بزرگترین

دریای دنیا بشم ...!


حالا یه مرداب شدم

یه اسیر نیمه جون
یه طرف میرم تو خاک

یه طرف به آسمون..............!

۲۹

مرداد

۰۳

برچسب: نویسنده: کوروش شجاعی تاريخ: چهارشنبه 24 تير 1405 ساعت: 4:04

خراب شد تصویرش

حتی اگر خدا فرستد

بارانی اسیدی برای تطهیرش

برف و پاکی برای تشبیهش ...

محمد و عیسی ، برای تضمینش

یا که شیطان را ،،،، برای تقصیرش

تمام شد

خراب شد تصویرش ...

۱

۰۸

۰۳

برچسب: نویسنده: کوروش شجاعی تاريخ: چهارشنبه 24 تير 1405 ساعت: 4:04

چه دنیای عجیبیه ....!:) هیچ قاعده و قانونی ندارهتازه توی همین سن ها بودکه فهمیدملزوما جواب خوبیخوبی نیستو‌یه پا وایسادم که نه مگه میشه ؟! یا فهمیدم چقدر ادما میتونن خودشون نباشن !نه یکی دو روزده یازده سال مثلا و چه بهای سنگین و سختیبرای برخی از درس هاباید تو زندگی بپردازی..چقدر درد باید بکشی! ادمای کم سن و سال ترو میبینمکه چه دیدگاه پر از امیدی به عشقوووساختن زندگیووووووووووووووپارتنراشون دارنجالبه ! حتی فکر میکنمبه طرز تهوع اوری جالبهکه من هنوزتوی این صفحه ی خراب شدهمینویسم:) شاید چون یک‌روز اادامه مطلب

برچسب: نویسنده: کوروش شجاعی تاريخ: چهارشنبه 24 تير 1405 ساعت: 4:04

سایه ای از گذشته همواره با توست امیدوارم بتوانی خودت را ببخشی و روزی از تاریکی گذر کنی آن روز از نو زاده میشوی و در جاده ای از حقیقت حرکت میکنی و حتما مرا به یاد خواهی اورد ایستاده در گذشته ای دور در نقطه ای تاریک و سیاه که همواره دستی برافراشته داشت برای کمک و در سایه ی سیاه و‌سردو تاریک وجودت ! گم شد . ۲۷ اسفند ۴۰۳

برچسب: نویسنده: کوروش شجاعی تاريخ: چهارشنبه 24 تير 1405 ساعت: 4:04


بی تو نه امور این جهان لنگ شد

نه بین زمین و اسمان جنگ شد

نه کوه شده اب و

نه دریا شده خشک !

نه صدایم ناله ی غم

و بد اهنگ شد

و نه هرگز،

هرگز دل من برای تو تنگ شد !!

پاییز ۱۴۰۴

برچسب: نویسنده: کوروش شجاعی تاريخ: چهارشنبه 24 تير 1405 ساعت: 4:04

«نامه ای نه به او و نه به هیچ کجا » (بی مخاطب و بی مقصد ) سلام مجبور شدم تركت كنم هيج وقت فكر نمى كردم من همان كسى باشم كه از چیزی كه شبيه خانه بود، برود. تو فقط يك آدم نبودی... جايى بودى كه مدام به آن برمى گشتم، حتى وقتى عامدانه شروع كرده بودی زجر و آزارم بدهی. نرفتم چون احساسم تمام شد، بلکه رفتم چون ماندن، كمكم داشت چیزهایی از من مى گرفت كه دیگر توان از دست دادنش را نداشتم. شب هاى زيادى بود كه سعى كردم بيشتر تحمل كنم...

برچسب: نویسنده: کوروش شجاعی تاريخ: چهارشنبه 24 تير 1405 ساعت: 4:04

گر از این کویر وحشت به سلامتی گذشتی به شکوفه ها به باران برسان سلام مارا .. ۱۴/اردیبهشت/۱۴۰۳

برچسب: نویسنده: کوروش شجاعی تاريخ: يکشنبه 7 مرداد 1403 ساعت: 19:13

گاهی دوست داشتن حیاتی دیگر است... زنده نگه داشتن کسی درونت حتی با وجود فاصله ای دور حتی با زخم هایی کهنه در جان ... ۷ مرداد ۰۳

برچسب: نویسنده: کوروش شجاعی تاريخ: يکشنبه 7 مرداد 1403 ساعت: 19:13

تا به کی باید رفت...؟

از دیاری به دیاری دیگر ...

نتوانم

نتوانم جستن ..

هر زمان عشقی و یاری دیگر ...!

کاش ما آن دو پرستو بودیم

که همه عمر سفرمیکردیم

از بهاری

به بهاری دیگر ...

۱۷/دی/۰۲

برچسب: نویسنده: کوروش شجاعی تاريخ: دوشنبه 30 بهمن 1402 ساعت: 14:49

من و جام و می معشوق الباقی اضافات استاگر هستی که بسم اللهدر تاخیر آفات است ...مرا محتاج رحمِ این و آن کردیملالی نیستتوام محتاج خواهی شد جهان دار مکافات است ...!ز من اقرار با اجبار میگیرند باور کنشکایت های من از عشق ازین دست اعترافات استمیان خضر و موسی چون فراق افتاد فهمیدمکه گاهی واقعیت با حقیقت در منافات است !!!اگر در اصل دین حب است و حب در اصل دین ، بی شکبه جز دلدادگی هر مذهبی مشتی خرافات است ...مرا محتاج رحم این ان کردی ملالی نیستتو هم محتاج خواهی شدجهان دار ِ مکافات است ....!!!!۱۰/بهمن/۰۲ ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: کوروش شجاعی تاريخ: دوشنبه 30 بهمن 1402 ساعت: 14:49

زبانم را نمی فهمیتو خطم را نمی خوانی،چنان بیگانه ای حتیکه نامم را نمی دانی..تو آنقدر گیج و گنگیدر پلیدی های این دنیاکه بیداری و قلب خسته ی ما را نمی بینی!!دل تو رفته در خواب وخیالت مست این رویاسراسیمه رهایی در پیپس کوچه های سرد این دنیا...نگاه خسته ی ما را نمی بینیشتاب ثانیه ها را نمی بینیامید و آرزوهای ز هم بگسسته یفردای ما را هم نمی بینی، نمی بینی...چنان بیگانه ای حتی که نامم را نمیدانی !!!۲۲/بهمن/۰۲ ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: کوروش شجاعی تاريخ: دوشنبه 30 بهمن 1402 ساعت: 14:49

دیدم دیگر از دستت عصبانی نیستم .. دلشکسته ، نیستم .. قهر هم ،نیستم ... خلاصه که دیگر من در این جهان با تو ، هیچ چیز نیستم ........ جمال ثریا 02/08/11

برچسب: نویسنده: کوروش شجاعی تاريخ: دوشنبه 29 آبان 1402 ساعت: 20:10

نیمه شب پلکزدم و در چشم بر همزدنیاز بهشت کوچکَم به جهنمی سیاه رانده شدم حال به هیچ جا تعلق ندارم گم شده ای هستم که وطن ندارد خاکندارد سرزمین ندارن هم سنگر ندارد همسر ندارم هم سو همراه همپیمان نیز ...بهشت را چشیده وبی هیچ دلیل و بی گناه به دور دست تبعید شده ...نیمه شب همه چیز به یکباره رنگ باختنیمه شبیچسبیده بهبامداد بود ...که ما ازهم گسسته شدیم هزار پاره شدیمتو ماندی و من به ناچار کوچ کردم کوچی اجباری به سرزمینی تاریککه حتی کورسوی نورینیست...من گم شده ای هستم سوار بر اسب سرنوشت در سرزمینی نا امن در کنار مردمانی نا اهل..بیهیچمقصد .شایدهم من ماندمو تو رفته بودی قبل تر هاخیلی قبل تر ها رفته بودی..اما سرزمین تو به سیاهی دیار من نبودشاید .،مهم رفتن هیچ کس نبودچون فکرِ کوچازهمان آغازموازی با رفتن و پرواز است !02/08/14نیمه شب ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: کوروش شجاعی تاريخ: دوشنبه 29 آبان 1402 ساعت: 20:10

سُر میخورم تو روزایی کهنمیگذرن...ساعتها تکراری شدنکلمات تکراری تکرار میشن...........دقایق و ثانیه ها..آفتاب خورشید..ماه شب ها..صدای ماشین های توی بلوار...آدم های خوشحال..فصل پنجره گیاه خاک زمین..در پنجره اتاق آیِنه دیوار..خواب بیدار هشیار ناهشیار..ساده پرزرقوبرق..رفتن اومدن دیدار..عشق نفرت کینه..مرگ زندگی..مامان بابا..دوست اشنا راه جاده پیشرفت پسرفت..گریه خنده غم خوشحال اینجا اونجا..این وَر اون وَر پیری جوونی .....همه چی در نظرم رنگ باخته و هیچ حسی درونم بیدار نمیشه ؟!!!!امید کجا رفت ؟؟؟یه جایی نوشته بود خسته ولی امیدوار ...!من خسته ی بی امید. تویکدومگروه جایی برای من هست ؟روزها گله مندم از نوری که به صورتم میخورهو مجبورم میکنه به بیدار شدنوشب ها گله مندم از تنهاییچون احساس میکنم دیگه شبِ اخره و صبح رو نمیبینم..!صبح دعا میکنم تا شب زنده بمونموشب دعا میکنمچشمی که باز میشه مالِ من نباشه ...هیچ وقت فکر نمیکردم در توان بشرتحمل چنین طیفی از روان از هم گسیسخته وجود داشته باشه ..."این نیز بگذرد .."برای من هم گذرشون بده ...۰۱آبان۰۲ ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: کوروش شجاعی تاريخ: چهارشنبه 10 آبان 1402 ساعت: 0:08

دستت را به من بده

دستهای تو با من آشناست

ای دیریافته با تو سخن میگویم....

بسان ابر که با توفان

بسان علف که با صحرا

بسان باران که با دریا

بسان پرنده که با بهار

بسان درخت که با جنگل سخن میگوید

زیرا که من ریشه های تو را دریافته ام

زیرا که صدای من با صدای تو آشناست....

پیوست:

مردگان این سال عاشقترین زندگان بوده اند....

مردگان

عاشقترین

زندگان

بودند !!

افسوس

برچسب: نویسنده: کوروش شجاعی تاريخ: چهارشنبه 10 آبان 1402 ساعت: 0:08

صفحه بندی